ای دو چشمت سبزه زاران گریه ات اشک بهاران

می روم غمگین و نالان بهر من اشکی نیفشان 


ای ســرا پا مهربانــی ای نگاهــت آسمانی

در دل نا مهربانت شوق ماندن می نشانی 


ترسـم آخـــر در کنـارم خستـه و آزرده گردی

با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی 


مــــــی روم تـا نشنـــــوم آواز بــاران دو چشمــــــت

می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی 


ای کــه در خوبـــی و پاکــــــــی چلچـــــراغ آسمانی

قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی


عاشــــق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری

هر چه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری 


چشمه ای خشک و سیاهم خسته ای گم کرده راهم

بگـــذر از مـن چــون که دیگــر زشــت و سـرتا پا گناهم



ای کــه در خوبـــی و پاکـــی چلچـــــــراغ آسمــــانی

قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی


قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی

من گنـــهکارم تــو خـــــوب و مهــــــربانی


 

نوشته شده توسط حمید در شنبه 1389/09/27 ساعت 18:25 موضوع پاپ | لينک ثابت